تبليغاتX
دل داغدیده پریسا(به یاد شهرام عزیزم)

دل داغدیده پریسا(به یاد شهرام عزیزم)

شهرام عزیزم :من اسمت را روی قلبم حک میکنم تا همیشه برای تو وبه نام تو بتپد (روحت شاد)

نامه ای از تو

بنام عشق زیبا ترین واژه تاریخ

 

بیا و با چشمان سیاه وآشوب رنگت نگاهم کن تا غمهای دنیا رو فراموش کنم و

 

در آئینه جمال و زیبائیت روزگار و زندگی رو دوست داشتنی تر بینم

 

کیست که بی روشنی عشق و آروزو زندگی کند اگر دلها بیاد یکدیگر نلرزند اگر

 

لبها برروی یکدیگر نلغزند اگر دلها یکدیگر را نفشارند اگر چشمها از شوق

 

وصال نمناک نگردند اگر رویاو خیال محبت ها را فراموش کند و بالاخره اگر

 

شورو جذبه و دلباختگی دلهای خسته ما رو تنها گذارند شعله های زندگانی

 

خاموش می شود وپردوهای رنگارنگ هستی تاریک و ناپدید میگردد.

 

بیاید تا یکدیگر رو دوست بداریم بیاید تا دلهایمان را به مهر محبتهاب آسمانی

 

بسپاریم زیرا گذشته از اینها زندگی بدون عشق در حقیقت زیبایی ندارد تا در

 

پس ان رویم و بدان دل خوش سازیم

 

ببخشید بدخط نوشتم

 

ل وA یول  

                                        به امید دیدار

AFSOOS

 


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


مجازات

 

ميتوني نگاهم نكني اما نميتوني جلوي چشماي منو

 

بگيري ميتوني بگي دوست ندارم اما نميتوني بگي دوسم

 

 نداشته باش ميتوني از پيشم بري اما نميتوني بگي دنبالم

 

 نيا پس من نگاهت ميكنم دوست دارم وتا ابد دنبالت ميام

 

 اگرمیتوانستم تو را مجازات کنم از تو می خواستم به

 

اندازه ای که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشی

 

 ولی افسوس... افسوس که آنقدر تو را دوست دارم که

 

 حاضر نیستم تو را حتی این چنین مجازات کنم


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


تقدیم به عشقم

تقدیم به تو که بی تو هیچم،

 

مهتاب تنهای دشتم ای زیباترین موجود مرادر اغوش گرم خود

 

نگه دار که امن ترین جای دنیاست ای کاش قطره اشکی بودم و

 

برروی مژگانت متولد می شدم و روی گونه هایت می چکیدم و

 

کنار قلبت می مردم گر چه از من دوری ولی تا سرحد پرستش

 

دوستت دارم .

 

همه ی اینها را می نویسم و تقدیم می کنم به تنها بهانه زندگیم که

 

روزی ؛ ساعتی خواستم بگویم دوستت دارم عاشقت هستم .

 

در ان لحظه که ذهن من از فواره ها بالات و از زندگی پر بارتر

 

و از امید سرشارتر بود حس کردم تو رازم را از نگاهم خوانده

 

ای با این حال امروز قطره قطره عشقم را با تمام وجودم در یک

 

کلمه می گنجانم و می گویم

 

 

به اندازه اسمان دوستت دارم بمان که بهار با تو زیباست...

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


تاوان تلخ اشتباه

 

 

دوباره شب و آسمان چادر سياهش را به سر كرد.شهر در سكوت فرو رفته.همه جا سوت و كور است و تنها ،صداي پاي عابري از دور به گوش ميرسد كه لنگ لنگان بسوي مسير نامعلومي پيش مي رود.او از تاريكي مي گريزد.از شب سياه ظلماني مي هراسد و يادآوري گذشته عذابش مي دهد.او ميرود بي آنكه بداند همه جا آسمان همين رنگ است و زندگي همين است.نگاه كردن از همان دريچه ي تكراري.واو بايد تاوان ندانم كاريهايش را در همين شبهاي سرد و خالي پس بدهد.تاوان تلخ يك اشتباه را!

 


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


 

شایــد به شکر دنیا ما را شقایقی بود                        در گوش برگهایش نجوای عاشقی بود

شاید بـه بغــض او بـاز بـارد ز ابر بـاران         بوسـیدن تن گل بـاشد به کــام یـــاران

شاید به خنده او مهتاب کند حسادت       از ناز او چه گویم زیباسـت این حکایت

شاید نباشـد این گـل در بـاغ خـانه ما        اما ز عطر او هست سرمـست لانه ما

شاید به چشم این گل ما را جز ، آفتی نیست

امــا خوشـا کـه ما را جز این ضیــافتـی نیست

سایه


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


در کنار تو

حسرت می ورزم به زمینی که رویش راه می روی

حسادت می کنم به آینه ای خود را در آن می بینی

غبطه می خورم به جامی که از آن آب می نوشی

احساس حقارت می کنم به قلمی که در دست می گیری

شرمگینم در قبال آن خرده زباله که در گوشه ای از اتاقت آرمیده است

تمام اینان جایی در کنار وجود پاکت دارند

اما افسوس بر من !

که مرا نیست جایگاهی حتی پست تر از آن زباله در کنارت ای مهربان

 


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


دادگاه زندگي

 

 

وقتي در آخرين دادگاه زندگي ،دادگاهي كه شاكيانش اشك هايم و قاضي آن سرنوشت بود به جرم تنهايي محكوم شدم ،نه از وكيلم كه آواي حزين قلبم بودكاري بر آمد و نه از شاهد انم كه در و ديوارهاي غم گرفته اي اتاقم بودند و قلب سپيد دفتري كه هر روز به خاطر خودخواهي من، عمرش را در صفحه به صفحه از دست مي داد.

 

پس،جزايم را حبس ابد در زندان غم ها نوشتند و بر پيشاني ام  مهر كردند كه:

 

«اين اسير سرنوشت است و هيچ بخششي شامل حالش نمي شود.

به غم ها بگوييد هر روز به مهماني لحظاتش بروند و ردپاي تلخ ستم شان را بر سرورويش بنشانند».

و من از همان روز در تنگ ترين سلول انفرادي نامريي ذهنم نفس مي كشم.آياهيچ قانوني نيست كه سكوت آزار دهنده ي سرد و بي روح را بشكند.

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


فال حافظ

داشتم لای ورق های دفترم خاطرات را مرور میکردم

به برگه ای رسیدم که در کنار اولین شعرم برایت تاشده گذاشته بودم

بازش کردم .فال بود فال حافظ

اولین روز که دیدمت آشفته در حال عبور از گذری بودم و در پی جوابی برای این حالم

که ناگهان پسری از کنارم عبور کرد این فال را در دستانم قرار داد من نفهمیدم

از کنارش عبور کردم .گفت پولش را نمیدهی ؟

نگاه کردم . دیدم فال حافظ است . با لبخندی پسر را نگاه کردم و بهای آن فال را به او پرداختم

آن را خواندم .آن فال از آسمان برایم آمده بود بی آنکه به دنبالش بروم

فالی که گواه بر عشقم بود . . .

امروز می خواهم این فال را برایت بنویسم که شاید روزی در گذرت از اینجا آنرا خواندی

خوشحالم که تقدیرم تویی اگرچه شاید یکبار هم به فالت نیایم ...

مهر سیه چشمان مهر سیه چشمان

مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد     قضای آسمان این و دیگر گون نخواهد شد

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم   

   کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی     و لا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد

مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ      که زخم تیغ دلداراست ورنگ خون نخواهد شد

 

ای عزیز اگر عشق و محبت به شخص خاصی در وجود شما به ودیعه گذاشته شده است این قضا و تقدیر شماست . نمی توان آنرا تغییر داد.اگر امیدی به وصال کامل نداری به همین دیدار و عشق ورزی پنهان دلخوش باشید که روزی امکان بهبودی اوضاع فراهم می گردد


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت