می خواهم تو را ببوسم شاید چند لحظه در زیر فشار لبهای تو اندوه قلبم را فراموش کنم.
می خواهم تو را ببوسم تا اشک تلخی که بر گونه ام جاریست به لبهایم نرسد و با شهد دهانم آمیخته نگردد.
می خواهم تو را ببوسم تا اثر جاودان بوسه تو بر لبهایم باقی بماند و در آن مدتی که دور از تو به سر میبرم همیشه احساس کنم که لبهای من تو را می بوسند.
می خواهم تو را ببوسم اگر بدانی که قلبم با چه سرعتی می تپد ونگاهم چگونه بر لبهای تو هوس می بارد.
می خواهم تو را ببوسم اگر بدانی که این بوسه تو هرگز از خاطرم محو نمی شود و اثر آن لبهایم را ترک نمی گوید.
می خواهم تو را ببوسم اگر بدانی اثر بوسه های وداع جاودانی است و تنها بوسه ای که در خود محو می کند بوسه توست.
می خواهم تو را ببوسم برای اینکه بدانی بوسه عشق چقدر گرم و شیرین است

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت
... حس غريبي است دوست داشتن
و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتي مي دانيم كسي با جان و دل دوستمان دارد
و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده، به بازيش مي گيريم
هر چه او عاشق تر ، ما سر خوش تر
هر چه او دل نازكتر ، ما بي رحم تر
تقصير از ما نيست
تمامي قصه هاي عاشقانه اين گونه به گوشمان خوانده شده اند
تصوير مجنون بيدل و فرهاد كوه كن
نقش هاي آشناي ذهن ماست
يكديگر را مي آزاريم
ياد گرفته ايم كه معشوق هر چه غدارتر ، عاشق شيداترست
و عاشق هر چه خوارتر شود، عشق افسانۀ ماندگارتري خواهد شد
به شهوت تجربۀ عشقي سوزان
آتشي به پا مي كنيم
و عاشق را در خرمن نامهرباني و بي اعتنايي به مسلخ جنون عشق ميفرستيم.
چه باك؟!!!
هر چه بيشتر بسوزد، خوش تر
شعله هاي سركش آتش سرمستمان مي كند
عيشمان مدام و حالمان به كام:
واي چه خواستني ام من...!
هر چه زجرش مي دهم، خم به ابرو نمي آورد!
هر چه نامهربانم ، او پرمهرتر نگاهم ميكند
مرحبا به من ! آفرين به من...!
ميرانمش، با مهر افزون تري به سوي من بازمي گردد
خوارش مي كنم، او به زيباترين نامها مي خواندم
بي وفايي مي كنم، صبورانه ستايشم مي كند
به بندش مي كشم، پروازم مي دهد
بيچاره! چه بيدلانه دلبري ام را خريدار است...!
چه مظلومانه بازيچه ي بازي ظالمانه ام شده است...!
بازي مي دهيم و به بازي مي گيريم
بازي مي كنيم و به بازي نمي گيريم...

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت
- نابینا به ماه گفت : دوستت دارم ...



- ماه گفت : چطوری؟ تو که نمی بینی ... 



- نابینا گفت: چون نمی بینمت دوستت دارم .


- ماه گفت: چرا؟


- نابینا جواب داد : اگر می دیدمت عاشق زیبائیت می شدم 


ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم.



نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دوستای گلم ممنون که هیچکدومتون تنهام نذاشتید در ضمن یه حرف با دوستای گلم دارم دوستای خوبم شهرام من هیچوقت منو ترک نکرده بلکه شهرام من فرشته ایی است از فرشته های مهربون خدا ونزدیک یک سال که خاک گور داره رو سینه تنومندش سنگینی میکنه . خیلی دوستون دارم این ایدی منه کاری داشتید در خدمتمafsoos_parisa پریسا
.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY