تبليغاتX
دل داغدیده پریسا(به یاد شهرام عزیزم)

دل داغدیده پریسا(به یاد شهرام عزیزم)

شهرام عزیزم :من اسمت را روی قلبم حک میکنم تا همیشه برای تو وبه نام تو بتپد (روحت شاد)

پروردگارا به تو فریاد میزنم

   

 

با تو بودن ارزوم بود تو نخواستی دل ببازی

 

تو نخواستی عاشقونه واسه من رویا بسازی

 

تو نتونستی بفهمی عشق من قد یه دنیاس

 

دل ساده و غریبم حالا دیگه تک و تنهاس

 

لحظه لحظه عبوره لحظه جدائی من

 

لحظه سختی که داره می زنه تبر به این تن

 

لحظه رد شدن از دل لحظه تلخ سکوته

 

لحظه ای که توی دستش سند مرگ و سقوطه

 

به تو دستم نرسید و چشمامو اهسته بستم

 

حیف روزای قشنگی که به پای تو نشستم

 

با تو بودن دیگه رویاس یه خیال پر درده

 

کاش می فهمیدی عزیزم دل من هواتو کرده

 

با تو بودن دیگه رویاس یه خیال پر درده

 

کاش می فهمیدی عزیزم دل من هواتو کرده

 

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


پائیز می آید...

 
پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...
کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم...
کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...
کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان  نیز خواهیم دید..
آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...
 
بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی
باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی
باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته...
انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...
و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من
التماس ذکر مقدس چشمانم  و چشمانم که از خیسی به رودخانه می مانند...
و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با تو بودن ...
 
دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..
فریاد را شنیده بودم اما داغ را ندیده بودم ...
http://i34.tinypic.com/500gv4.jpg
بازهم پائیز، قلب مرا به یغما برد
بازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم...
شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگهای بی جان ...
هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما را به  از پاییز سال پیش خاطر دارند....
قدمهای به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهایی به همنوازی همه درختان و شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی سردم...
آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و کوچه های دلتنگی آن عبور میکنم...
اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده است ....
 
عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ، شاید عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...
پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی و فصل دوری از عشق واز همه بدتر مرگ عشق
در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم ... بیشتر از همیشه در فراق یار اشک میریزیم و از همیشه بیشتر دوست میداریم....


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


با رفتن تو

با رفتن تو آسمان رنگي دگر شد

با رفتن تو ديدگانم خونين وتر شد

ديگه توان شعر گفتن در بر من نيست

با رفتن تو عصر من با ناله سر شد

غمگين ترينم در نبودت بين ياران

خون از دو چشمم گشته جاري همچو باران


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


تنهایی سخته فایزه


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


قصه مرگ عشقم

خدایا ! یاریم کن اگر چیزی شکستم دل نباشد.....

می خواهم با تو بگويم قصه مرگ عشقم را

می خواهم با تو بگويم قصه مرگ عشقم را

ميخواهم تو بدانی غم شبهايم را

ميخواهم که تو بخواهی تن خسته و بيمارم را

ميخواهم که تو ببوسی لب تبدار مرا

ميخواهم که بدانی عشق من رفت ز دستم

بی انکه بداند من اسير چشمهايش شدم

چشمهای که در ان اثری از عشق نبود

ميخواهم که فرياد زنم من دوست داشتم کسی را که مرا دوست نداشت

                                          تنهاترين


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


نبودی

ديشب دلم هواي تو کرد و تو نبودي
چشمانم براي تو باريد و تو نبودي
ان يادگاري زيبا برگ گل سرخ
تصوير اسم زيباي تو بود تو نبودي
چشمانم تمناي نگاه تو ميکرد
در اتش عشقِ تو بود و تو نبودي
ان قامت رعنا که سفر کرد
دلم تنها در حسرت ديدار تو بود و تو نبودي


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


غروب

تو ميروي و انگار آسمان ميداند
سکوت شبهاي بي ستاره من ترانه ميخواند
تو ميروي و دلم را غروب ميگيرد
تمام اشکهايم تو را بهانه ميگيرد
به پاي گريه هاي يک نگاه مي نالد
پرنده اي براي چشم هاي تو ميخواند
تو ميروي و دلم را سکوت ميگيرد
دلم براي نگاه تو هنوز هم ميميرد
دلم به پاي خيال تو هنوز هم ميسوزد
براي غنچه هاي غم شکوفه مي چيند
تو ميروي بدست ياد و زمانه مي ماند
زمانه هم چه خوب غم به غم مي بافد

 


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


مردغریب

بازیکی با غصمیخواد تو روزگار؟
جز خدا
                          کی می دونه؟
 
کی این مرد غریب مثل من پریشونه؟
می دونه همین شبو توی دنیا مهمونه؟
 
ه هاش
داره آواز می خونه
وقتی غم تو دل باشه
                   دیگه مردن آسونه
 
قامتش خم شده از کوله ی سیاه غم
چی باز
یکی با بند غم
خودشو دار می زنه
     پشت خونه ی دلش
            غم داره داد می زنه
 
می دونه تو زندگیش
دیگخ خط آخره
رو سرش جغد اجل
داره پرپر می زنه
کی این مرد غریب مثل من
                               پریشونه؟
می دونه همین شبو
                    توی دنیا مهمونه؟


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


عشقم رفت

 

من گرفتار سنگينيه سكوتي هستم
كه گويا قبل از هر فريادي لازم است
سرما زده و سوزه و پاييز فراريست


در حسرت روزاي بهاري بق كرده قناري
 در حسرت روزاي بهاري بق كرده قناري


اجاق خونه ميسوزه و سرده ببين سرما چه كرده
اي واي از اون روزي كه گردونه به كام ما نگرده
يخ بسته گل گلدوناي داغ
طوفان طبيعت رو ببين كرده چه بيداد
برگي ديگه نيست روي درختا سرمايت فقط ميون حرفا
هر چي كه بوده توي طبيعت بايد كرده يكي ميون برفا


در حسرت روزاي بهاري بق كرده قناري
 در حسرت روزاي بهاري بق كرده قناري
در حسرت روزاي بهاري بق كرده قناري
 در حسرت روزاي بهاري بق كرده قناری

 


من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم كشتم
من بهار عشق را ديدم ولي باور نكردم
يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم
من ز مقصدها پي مقصودهاي پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت


بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت...

  


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت