در باورم نبود ترا اینگونه دوست بدارم ... در هیچ کجای ذهنم جایی نداشت این همه فوران احساس و علاقه ... این عشق چنان مرا غافلگیر حضور خویش ساخت که روزها گیج و منگ بودم از بیتابی نبودنت ... شاید انتظار چنین ضیافت پرشکوهی را در قلبم نمی داشتم ... ضیافتی که عشق به واسطه ورودت بزندگی من برپا ساخته بود ... تبسم و شادی دلربایت یگانه تصویر پیش روی چشمان من گشته ... چنان که هر سو که می نگرم جز رخ زیبای تو و خنده های دلنشینت چیز دیگری نمی بینم ...  آه عشق من ! یک بار ... فقط یک بار خود را در اغوشم رها ساز تا با تو طعم والاترین خوشبختی ها را در روح ملتهبم احساس کنم ... و سرخوش و مست تمامی زندگی را در آغوش تو به فراموشی بسپارم ... هر بار که میبینمت گویی که سالهاست در کویری برهنه و سوزان بسر برده ام و حال چشمه گوارایی یافته ام برای تشنگی ناسیراب لبهایم ... زیبایم! برای لحظه ای لبهایت را بروی لبهایم بگذار تا این آ تش شعله ور درونم را فرو بنشانی ... تا حسی که از بوسه عشق در وجودم فرو می ریزد از خود بی خودم سازد و مرا به دنیای دیگری برد ...  بهترینم !  " دوستت دارم " زیباترین شعر دنیای انسانهاست ... این شعر را عاشقانه برایت می خوانم تا شاید تو نیز برای لحظه ای بگویی : " پریسا ! دوستت دارم ! " ... و مرا برای همیشه مفتون عشقی این چنین پرشکوه سازی ...  قشنگ ترینم ! چشمان سرخم را دریاب که چگونه ملتمسانه نگاهت می کنند و ازتو مهربانی همیشگی چشمانت را طلب می کنند ... چشمان زیبایت مرا در سحری فرو برده است که می دانم سالیان سال جز تو مشتاق دیدن دیگری نخواهم بود ... آن نگاه دلنشینت را لحظه ای در نگاه پر خواهشم بیاویز تا شادی دیدنت تمامی وجودم را فرا گیرد ... نگاهم کن ! تمامی پیکرم از شادی دیدنت می لرزد ... دستانم را در میان بگیر تا حرارت دستانت لرزش ناتمام دستان خالی ام را پایان بخشد و جریانی از عشق و علاقه را بین قلبهایمان برقرار سازد ... آه نازنینم ! بهترینم ! این وجود عاشق را ببخش که به گونه ای دیوانه وار دوستت می دارد که لحظه ای ترا از اغوش خود رها نمی سازد ... بودنت در کنارم اوج آرزویم در ثانیه های فراق و جدایی است ... چنان عکس تو در قاب قلبم جای گرفته که هر روز با دیدنت متولد میشوم و با رفتنت گویی دستان سرد مرگ را می فشارم ... و در نبودنت به سان مومنی در عالم برزخم که چشم انتظار دیدن بهشت رویت است ... عشق من! زیبا ! سرت را با آن مهربانی دوست داشتنی ات بروی شانه هایم بگذار تا شاید طنین نا منظم قلب عاشقم آرام گیرد ... تا دست در موهایت نوازشت کنم و برای یک آن داشتن ترا به وجود بی تابم هدیه کنم ... نمی دانم قلب بی قرارم بار دیگر توان در آغوش کشیدنت را دارد ... یا هیجان این شادی وصف ناشدنی برای همیشه خاموشش خواهد کرد ... هر چند چه غم که در آغوش تو بمیرم ... که زیباترین مرگهاست ...

میدونم این حرف تموم عاشقاست ... کسانی مثل پریسا که دوست داشتن زندگی کنار عشقشونو تجربه کنن ... اینو نوشته همون قصه ی قدیمی دلدادگی است ... قصه دلتنگی و بیقراری ... قصه ی رویاهای زیبای عاشقانه ... قصه ی خوابهای طلایی با هم بودن ... قصه ی پاک یه خواستن ... یک بودن ... یک نفس کشیدن عمیق ... در بطن عشق ...

 اینو نوشته تقدیم میشه به زیبایی و پاکی عشق پریسا ... پریسا جان امیدوارم همیشه شاد باشی و خوشبخت ... 

                                                                             از طرف : امید ... 


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت