یادته دستامون تو  دستام بود دلم میخواست بودی باز دست در دستانت  بنهم وبا هُرم نفس ِهم ؛ به قله سعادت بالا رويم

و آن چنان سرمست و زيبا غرق هم شويم كه كوه از صداي قهقهه مان

بارها بلرزد و همه چيز به عمق عشقمان حسودي كند ...

اما حالا چه ..؟؟ تو آرام و بيصدا دستانم را رها ساختي و من ...

در نيمه راه .. پر از آه وعذاب .. با كوله باري از حسرت و درد ...

مگر نميگفتي لحظه اي رهايم نميكني ؟ مگر نه اينكه ما بي هم هيچيم ..؟

حال چه كنم ؟؟ نه راه پس دارم و نه پيش .. نه طاقت برگشتن هست و نه پاي تنها رفتن ...

بگو چه كنم ؟؟ با اين همه عذاب و سختي ... با اين همه دلتنگي و شكنجه ....

با اين كوله بار تنهايي و درد ... بگو چه كنم ؟؟؟؟

در ميانه راه بدون چاره اي نشسته ام و تا پوسيدن آخرين استخوانم منتظرت خواهم بود ...

منتظر خواهم بود تا بار ديگر با گرماي دستانت جان ِ تازه بخشي ام ...

تو نيز به حرمت عشق اين قدر سخت گير نباش .. بگذار اين لحظات سبز شود ...

حداقل يكبار ... بگذار گرماي دستانت را حس كنم ... تو كه نميداني ...

نميداني ... ولي نگاه تو دنياي من است ........


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت