


نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت

لحظه ديــــدن تــو لحظـــه يکــــي شـــدن بود
لحظه تکرار عشق و با تو هم قسم شدن بود
من تـــوي بــــــرق نگاهت قصر روياهامو ديدم
نذر کردم صد گل ياس تا به عشق تو رسيدم
اي نفسهاي پياپي بــــي تــو زندگي عذابه
مالک دنيا که باشم بــي تو عمر من سرابه


نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت
مي تواني تو بيا سر اين قصه بگير و بنويس
اين قلم؛ اين کاغذ؛ اينهمه مورد خوب!!!
راستش مي داني طاقت کاغذ من طاق شده...
پيکر نازک تنها قلمم ؛زير آوار غم و درد ببين خرد شده!!!
مي تواني تو بيا سر اين قصه بگير و بنويس...
مي تواني تو از اين وحشي طوفان بنويس!
من دگر خسته شدم
راست گفتند مي شود زيبا ديد؛ مي شود آبي ماند!!!
اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زيباييست؟!
رنگ مرگي آبيست؟
مي تواني تو بيا؛ اين قلم ؛ اين کاغذ...
بنشين گوشه دنجي و از اين شب بنويس
بنويس از کمر بيد شکسته ؛ و يک پنجره ساکت و بسته!!!
ازمن! "آنکه اينگونه به اميد سبب ساز نشسته"
هر چه مي خواهي از اين صحنه به تصوير بکش
صحنه ئ پيچش يک پيچک زشت؛ دور ديوار صدا!!!
حمله ي خفاشان!!!
جراتش را داري که ببيني قلمت مي شکند؟
کاغذت مي سوزد؟
من دگر خسته شدم. مي تواني تو بيا
اين قلم؛ اين کاغذ؛ اينهمه مورد خوب...
من دگر خسته ام از اين تب و تاب....
تو بيا و بنويس...

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت
زندگي به من آموخت چگونه اشك بريزم...
اما اشك به من نياموخت چگونه زندگي كنم..
زندگي به من آموخت درد و رنج چيست...
ولي به من نياموخت چگونه تحملش كنم...
زندگي به من آموخت بي صدا گريستن را...
پس تا هست......زندگي بايد كرد...
تا عشق هست......عاشق بايد بود...
تا دوستي هست......دوست بايد داشت...
تا دل هست......بايد باخت...
تا اشك هست......بايد ريخت...
تا لب هست......بوسه بايد كرد...
تا معشوق هست......عاشق بايد بود..
تا شب هست......بيدار بايد بود...

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت
وقتی که دارم حرفهایی دلم را مرور میکنم تنها چیزی که بهش میرسم
دو قطره اشکی است که از چشمانم می ریزه ..
اگه حتی یک انتظار یک عشق دلت رو آتیش بزنه و
از انتظار کشیدن بتونی تلخی غم را خوب لمس کنی
آن وقت شاید منو بتونی درک کنی ....
اما من فقط او را در قلب خودم و در باورهایم و در رویاهایی خودم زنده نگاهش داشتم .
اگه تمامی ستارگان شب خاموش گردند
و در چشمانت توانستی تنهایی شب را در ک کنی
و در ته اون دلت از ته دل واسه دردل کردن با یه دوست احساس نیاز کردی
فراموش نکن کسی هست که در این شهر همیشه به یاد توست
حسرت کشیدن را این همه تلخ تصور نمی کردم
ولی یاد گرفتم چون دیگر از این به بعد هر ثانیه ام حسرت خواهد بود ...
به وقت دوست داشتن ؛ به وقت انتظار کشیدن و حتی به وقت خندیدن ....
همیشه در قلبم تو هستی و خواهی بود
نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت

دل من يه قفله اما دست تو مثل كليده
مي خوام از تو بنويسم كاغذام همش سفيده
يه سؤال عاشقونه بگه هر كسي مي دونه
اونكه دادم دل و دستش چرا دل به من نمي ده
چه قدر دعا كنم من خدارو صدا كنم من
دست من به آسمونه نيمه شب دمه سپيده
گفتم از عشق تو مي خوام سر بذارم به بيابون
گفت تو عاقل تر از ايني اين كارا از تو بعيده
التماس كردم كه يك شب لااقل بيا تو خوابم
گفت كه هذيون و تموم كن انگاري تبت شديده
گفتم آرزو دارم تو مال من بشي يه روزي
گفت تو اين دنياي بي رحم كي به آرزوش رسيده؟
اوني رو كه دوست نداري دنبالت مياد تا آخر
اوني كه دنبالشي تو چرا دائم نا پديده
تو از اون روزي كه رفتي دل من ديوونه تر شد
رنگ من كه هيچي زيبا رنگ آسمون پريده
سرنوشت گريه نداره خودت اين و گفتي اما
تو دل من نمي دونم چرا باز يه كم اميده
تو من و گذاشتي رفتي اما مي خوام بنويسم
چه قدر واسم عزيزه اونكه از من دل بريده
نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت
فراموشي به اين اسونيا نيست
اميد من دلم از تو جدا نيست
ميخوام تو ياد من عشقت بميره
ولي از قلب من مهرت رها نيست
دارم اتيش ميگيرم از جدايي
ولي هيشکي به فکر قلب من نيست
همه دنيا ميدونن اين حديثو
که آرامش براي عاشقا نيست

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت

یه صفحه سفید، به همراه یک قلم
این بار حرف ،حرف نگفته ست
یک حرف تازه
نه از تو ...
هی فکر می کنم
هی با قلم به کاغذ سیخ می زنم
اما
دیگر تمام صفحه ها معتاد نامت اند
انگار این قلم
جز با حضور نام تو فرمان نمی برد
در تمام صفحه های دفتر شعرم
در گوشه های خالی قلبم
در لحظه های تلخ سکوتم و فکرهام
چیزی به جز تو نیست که تکرار می شود
مثل درخت در دل من ریشه کرده ای عزیز
نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت
بارالها ، شاكرم ليكن چرا؟
بارديگر قلب من طوفاني است...

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت
با آنکه همچون اشک غم بر خاک ره افتاده ام من
با آنکه هر شب ناله ها چون مرغ شب سر داده ام من
در سر ندارم هوسی٬چشمی ندارم به کسی٬آزاده ام من
با آنکه از بی حاصلی ٬ سر در گریبانم چو گل
شادم که از روشن دلی پاکیزه دامانم چو گل
خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام ٬ آزاده ام من
آزاده ام من
نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دوستای گلم ممنون که هیچکدومتون تنهام نذاشتید در ضمن یه حرف با دوستای گلم دارم دوستای خوبم شهرام من هیچوقت منو ترک نکرده بلکه شهرام من فرشته ایی است از فرشته های مهربون خدا ونزدیک یک سال که خاک گور داره رو سینه تنومندش سنگینی میکنه . خیلی دوستون دارم این ایدی منه کاری داشتید در خدمتمafsoos_parisa پریسا
.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY