تبليغاتX
دل داغدیده پریسا(به یاد شهرام عزیزم)

دل داغدیده پریسا(به یاد شهرام عزیزم)

شهرام عزیزم :من اسمت را روی قلبم حک میکنم تا همیشه برای تو وبه نام تو بتپد (روحت شاد)

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ....عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ....عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر .....عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ....عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو .....عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي .....عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي .....عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده .....يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار .....در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت .....عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده .....عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل .....عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش .....عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا .....عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده .....عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام .....عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها .....عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


وقتی دلم برات تنگ میشه

شهرام جونم:

وقتی دلم برایت تنگ میشود
خاطراتم را پرسه میزنم
لباس نگاه تو را می پوشم
و از اشتیاق نوازشتهایت سرشار میشوم...
وقتی تو اینجایی
باز
لباس نگاه تو بر تن من است
و روی پوستم
جوانه های سبز نوازشت میدرخشند...
چگونه بودنی ست بودنت ؟؟؟
بی پروا و صادق ؟؟؟
بی ادعا و بی ریا ؟؟؟
نمیدانم
تو خوبتر از تمام اینهایی!!!!
بگو چگونه بی وقفه
روشنتر از خورشید
در لحظه هایم جاری میشوی
که حتی با فرسنگها فاصله
بدون اینکه ثانیه ای دور باشم
از تو ،
با تو زندگی میکنم ؟؟؟
همیشه وقتی دلم برایت تنگ میشود
تو اینجایی
به رسم بهار مرا میرویانی...
و وقتی به دیدنم می آیی
وقتی اینجایی
فقط یک آرزو دارم
که زمان بایستد
که پیشم بمانی
که من بی لباس نگاهت
رنگ پوچی نگیرم...
تو با من و لحظه هایم بی نهایت مهربانی
همیشه میدانم
هر وقت دلم برایت تنگ شود
تو
عاشقانه اینجایی



 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


دلم مي خواهد

 

دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم
دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم
دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم
روي ابرها بشينم به آدما نظر كن

دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم
بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده
از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده
بي نور و بي صدا شده داره هق هق ميكنه

اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون
پيش خدا شكوه كنه آره دلش گرفته
مثل من سرشتش طالعش شوم شوم
اين دلش پر ز خون ميگن بهش غصه نخور

 اينم يه جور حكمت حكمت اوني كه هميشه
بالا تر از ابر من داره ما رو ميبينه
واسمون اشك ميريزه ميگن طاقت نداره گريمون و ببينه
اونه كه مي دونه ما داريم فنا ميشيم توي راه عاشقي مثل اون خدا ميشيم
اگه اين كفر ما مي خوايم كافر بشيم توي اين دنيا ما مي خوايم عاشق بشيم


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


وقتی نیستی

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه می ماند
غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی
غیر از غباری در لباس تن چه می ماند
از روزهای دیر بی فردا چه می آید؟
از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند

از من اگر کوهم، اگر خورشید، اگر دریا
بی تو میان قاب پیراهن چی می ماند
بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را
غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند
وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد
از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند
وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه می ماند


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


بازم دلم گرفته

 

دلم گرفته زماني که دفتر خاطراتم را براي حک کردن زمزمه هاي دلم مي گشايم که خودم تنها داخل يک اتاق پر سر و صدا نشستم و در اين حالت تنهايي را با تار و پودم احساس مي کنم... هر روز که مي گذرد برگي از دفتر عمرم کنده مي شود و روزهاي سرد زندگي من هم يکي پس از ديگري مي گذرد ! زندگي که هرگز نديدم آغازش کجا بود ...و پايانش کجاست... دلم مي خواهد از زندگيم بنويسم... دوست دارم از آتيشي که درون مرا مي سوزاند و خاکسترم مي کند بنويسم... براي همه آن کسايي که زخم عميق قلبم را هرگز به مرهمي مداوا نکردن... و براي همه آنهايي که چه بي رحم مرا معصومانه مي سوزانند... و براي آنان که عطش وجود مرا با آبي فروکش نمي کنند... بلکه شراره عطشم را شعله ورتر مي کنند ... و اما من فقط در همه سکوت تنهايي هايم اشک مي ريزم ..

 


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


بنویس-----------خاطرات آینده را

بنویس

خاطرات آینده را

ومقدر کن احتمال دیدارمان را

در قیامتی نزدیک

طوری که هیچ یادم نیامده باشد

طوری که هیچ یادت نیامده باشد،بنویس

نام کوچکم را بزرگ

درست کنار نام خودت

و در خاطرات آینده مصور کن

آفتابی بمان

شهرام عزیزم

نگاهت را

در جام چشمانم قاب خواهم کرد

و بر دیوار دل خواهمش کوبید

تا،هیچگاه،هیچکس

جای تو را در چشم و دلم نگیرد...


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت


تقدیم به عشق از دست رفته ام شهرام

 زمانی که تنها می شوم ، خاموشی ها به صدا در می آید دور از چشم همه ،

 من گریه می کنم،

 پشت یک لب، لبخند پنهان است ، داستان گریه های من من اینجا تو آنجا پس زندگی کجاست؟  فقط تو را می بینم ای صنم من ، به هر طرف نگاه می کنم تو را می بینم

خوابم نمی برد  یادت از ذهنم نمی رود بیرون ، خوابم نمی برد ، بدون تو دیگر قادر به زندگی نیستم زمان از حرکت ایستاده ، دنیا از حرکت ایستاده به هر طرف نگاه میکنم تاریکیست  ، حتی یک لحظه از چشمانم دور نمی شوی جای شب و روز تو را میبیتم ، ولی تنهایی نمی توان زندگی کرد ،  حتی اگر بخواهم نمی توانم چیزی به تو بگویم  چطوری این دوری را تحمل کنم؟

چطوری؟؟؟


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت