بعد از آنکه

شب آمد و شب رفت

ســتاره ای در دست هایت گذاشتم

و گفتم :

"یــــادم تو را برای همیــــشه فراموش.."

به خود که آمدم ، دیدم

هم تو رفتـــه ای و هم ســـتاره را از دست داده ام .

....

حالا هرچه بیشتر به دنبال آن ســـتاره ی بی آسمان می روم

کمتر به دست های تو می رسم ..

اما همین امروز به خانه که بر می گشتم ،

پشت شیشه ی مغازه ای در دو نبش بعـــدازظهــــر و غــــروب

تکه کاغذی چسبیده بود :

"یک عدد ســـتاره پیدا شده ! صاحبش با دادن تنها یک نشانی ، بیاید و آن را ببرد!"

اما دیگر چه فایده ؟!...

حالا که دست های تو را از دست دادم

چه فرقی می کند

که یک آســـمان هم بی ســـتاره باشــد ...

 


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت