شهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرام عـــــــــــــــــــــــزیزم:

ا ی کاش زمرز دنيا گذشته بودم
تا که با تو به دیدار خدا رفته بودم
آن صبحدم که وداع گفتی با من
ای کاش به پاهايت زنجير بسته بودم
آنگاه که رفتی زبرم با شادمانی
ای کاش زرفتنت خون گریسته بودم
ندانستم این واپسین لحظه ی دیدار است
ای کاش عميقتر در چشمانت نگريسته بودم
آنروز که دادند خبر پرواز ابدی تو
ای کاش دست زحيات شسته بودم
درون چارچوب چوبی چه معصوم آرميده بودی
ای کاش من به جای تو در خاک خفته بودم
چه بيرحمانه ترا به دل سرد خاک سپردند
ای کاش به پای مزارت چون شمع سوخته بودم
کاش تو زنده بودی وبه دوش می کشيدی
تابوتی که من درون آن خفته بودم


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت