قلم رو در دستانم مي گيرم:

نقطه، سر خط .

.

.

.

راستی چي مي خوام بنويسم؟ خودم هم نمي دونم !

چشمام رو بر هم ميذاره تا شايد بتونه واژه ها رو يک جا جمع کنم و قصه اي از تموم غصه هام رو به روي کاغذ بيارم... اما انگار کلمات هم منو رو با غصه هام تنها گذاشتن! 

خوب که فکر مي کنم يادم مياد چند وقت پيش  نه نزدیک یک سال پیش  ... و شروع داستاني تکراري!

داستاني تکراري تر از اوني که حتي بخوام در قالب جملاتي از جنس کاغذ بيانم کنم!

همون قصه ي هميشگيه عشق و دوري و ...

با ياد آوري اون عشق باز هم قطرات درشت اشک مهمون گونه هام ميشم ... دلم براي خودم ميسوزه! ... براي تنهاييه خودم!

هميشه از خدا مي خواستم که يه عشق واقعي بهم هديه بده . و خدا هم اين کار رو کرده بود. درسته که خيلي زود  اون عشق رو ازم جدا کرد. اما به جاي اون کلي خاطره برام به يادگار گذاشت!

تولدم مبا... !

حالا فقط يه دفتر خاطرات از اون روزا باقي مونده. دفتر خاطراتي که با هر بار دلتنگيه من يکي از صفحات سفيدش سياه ميشه!

يه دفتر خاطره با يه دنيا دلتنگي که اون رو تبديل به يک کلبه ي متروک کرده ... کلبه اي که تنها پناهش به هنگام گريه هاي بي صداي اونه ... کلبه اي که هر کس با ديدنش مي تونه اوج ويرانيه دل منو رو درک کنه! ... کلبه اي از جنس اشک ... کلبه اي ... آه


 

نوشته شده توسط پریسا در ساعت موضوع | لینک ثابت